موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان تک و تنها
یه روز بهم گفت: ميخوام باهات دوست بشم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: ميخوام تا ابد باهات بمونم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: ميخوام برم يه جاي دور که هيچ مزاحمي نباشه، وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام.
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام.
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلي خيلي تنهام. نظرات شما عزیزان: 6 دی 1389برچسب:, :: :: نويسنده : مهندس دانیال
![]() ![]() |